|
اگر در برابر رنجهای جهان می بايست درنگ نمود, ديگر امکان زيستن نبود! هر خوشبختی, از رنجهای موجود ديگری مايه می گيرد. زندگی ,زندگی را می خورد؛ همچون کرمينه هايی که در صيدی زنده از تخم بيرون می آيند. در عشق با ديگری سهيم شدن از بيرگی است! بيرگی عشقی! من به اين تن می دهم که قربانی باشم, به اين تن می دهم که دژخيم باشم اما نمی خواهم بيرگ باشم. برای نجات آنچه دوست دارم حاضر نيستم نيمی از آنرا به ديگری واگذار کنم. همه را می خواهم, يا آنکه هيچ نمی خواهم. واکنش در برابر فريبکاريهای دل، دل نفرين شده ام که جز برای آن نيست که گولم بزند!... مغز من و حواس من می خواهند و می دانند, اما دل من نا بيناست, بر من است که راهش ببرم!...واکنش بر ضد عشق و بر ضد فداکاری و بر ضد نيکی... آدمی به هيچ چيز حق ندارد, هيچ چيز از آن او نيست. هر چيز را بايد هر روز از نو بدست آورد قانون چنين است, تو نانت را با عرق جبينت بدست خواهی آورد. حقوق اختراع خدعه آميز جنگاور خسته است تا غنيمتی را که از پيروزی گذشته خود در دست دارد تسجيل کند. حقوق جز زر و زور ديروزه نيست, که گنج فراهم می نهد. ولی حق زنده, يگانه حق همانا کار است, فتحی هر روزه... او نياز به ايمان دارد... ايمان به آنچه می کند, به آنچه می خواهد, به آنچه در جستجوی آن است يا آنچه در رويا می بيند, به آنچه خود هست. به رغم همه بيزاری ها و فريب خوردگی ها, ايمان به خود و به زندگی!... جهان اگر از بالا بدان بنگرند غير از آن است که از پايين نگريسته شود ؛ در کوچه آنچه می بينی آسفالت است و گِل و شِل و خطر اتومبيلها و موج روان رهگذرها. آن بالا, آسمان را می بينی (که بندرت رخشان است) آن بالا هر وقت که فرصت بيابی و آنچه در اين فاصله هست محو می گردد. از بالا چز رفتار سست رود را نمی ديدی, به نظر آرام می نمايد و شدت جريان درک نمی شود. من از سهم خودم از مبارزه هرگز گله نکرده ام, بلکه از خفقانی که دچارش هستم. سرنوشت ما زنها ست که در سردابه بجنگيم ولی شما در هوای آزاد, بر قله کوه.... برای چه نگران چيزی باشيم که خواهد آمد؟ آن هم برسان آنچه آمده است, خواهد گذشت. ما نيک می دانيم که هر چه پيش آيد, ما راه خود را از خلال آن خواهيم گشود . همانگونه که تودة مردم با اين حکمت ديرينه و دليرانة دعا و مبارزه جويی می گويند: "خدا هميشه بر شانه هامان چندان بار مصيبت بگذارد که بتوانيم ببريم!..." کوشيدن, جستن, نه يافتن و بار و بر دادن ... من اين بشر دوستي, و اين ”بشريت“ و همهي اين جنگهاي ميانتهي, اين ايدئولوژيها اين پندارهاي كلمات را هيچ دوست ندارم. من آدمها را ميبينم, آدمها اين گلههاي بزرگ كه سرگردان ميروند, بهم فشار ميآورند, به يكديگر تنه مي زنند, به راست, به چپ به جلو و عقب ميروند و گرد و غبار مفاهيم را زير پاهايشان بلند ميكنند. من زندگي را, زندگي آنها, زندگي ما و زندگي سراسر گيتي را يك نمايش خندهآور اندوهبار ميبينم كه پايانش نوشته نشده است. نمايشنامه به تدريج در بديهه سرايي ارادههايي كه به پيش يورش ميبرند تاًليف ميشود.
قسمتهایی از شاهکار ((جان شیفته)) اثر رومن رولان | ||






