تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

تقدیم به یکی از بهترین دوستانم؛

او که 20 روز دیگر سالگرد رفتنش است و من هنوز باور نکردم!...

 

تقدیم به پدربزرگم:

 

 

 

 

 

صدقه

(برگزیده چهارم جشنواره اس ام اسی داستان- اندیمشک)

 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند»

منصرف شد.

 

 

 

 

ارث

 

پیرمرد وقتی مُرد، هرکسی چیزی از وسایلش را برداشت. یکی عصایش، آن یکی کلاهش. دیگری سمعکش و آن دیگری دندانهای مصنوعیش؛

اما دخترک گفت: بابابزرگ وقتی می خندید، اشک تو چشماش جمع می شد!

 

 

 

 

خدای آسمونها

 

-          بابا، من دلم می خواد خلبان بشم!

-          آفرین پسرم؛ حالا چرا خلبان؟

-          آخه مامان میگه بابابزرگ رفته آسمونا، پیش خدا...

 

 

 

          

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |