:. با کیفیت متوسط (64KB)
:. با کیفیت پایین (32KB)
ادامه مطلب
زن سراسیمه آمد داخل و کنار مرد دو زانو نشست و منتظر ماند تا مرد جواب سلام نمازش را بدهد. زیرلب تسبیح می گفت که زیر گوشش زمزمه کرد: " خروسه، خروسه مرض گرفته! "
مرد سر برگرداند و در چشمان نگران زنش خیره شد؛ دیگر لبانش نمی جنبید. زن خواست دومرتبه جمله اش را تکرار کند که مرد پرسید:"مطمئنی؟ "
" ها، شفقی خیلی دیر آمد. یعنی اول مرغا آمدن یه ساعت بعد خودش... زار و نزار، خونی مالی! به گمانم از این مرض جدیده گرفته... "
مرد سرش را پایین انداخت. زن دوباره تکرار کرد: " به گمانم از این مرض جدیده گرفته! "
مرد گفت: " خطرناکه؛ باید چیکارش کنیم؟ "
زن گفت: " باید بکشیمش، بندازیمش دور. "
مرد همانطور که سرش پایین بود، گفت: " خوب... برو چاقو بزرگه رو تیز کن! "
زن گفت: " چاقو نه! خونش کثیفه... "
مرد که کهنه ای دور دهانش محکم گره زده بود، با دستکش دست برد داخل لانه مرغها. که یکدفعه صدای مرغها به هوا رفت. خوب که گوش کرد، تک صدای تیز خروس از گوشه بالا لانه میامد. به زور گرفتش و بیرونش آورد. خروس به نهایت منقارش را باز می کرد؛ می خواست از دستش فرار کند.
زن فانوس به دست از بالای پله لانه داد زد: " خفه اش کن مرد، الان همسایه ها رو بیدار... "
که مرد با دستی منقارش را گرفت و با دست دیگر بالهایش. و خروس که به شدت تقلا می کرد. زن دوباره با صدای خفه ای گفت: " خفه اش کن مرد، خفه اش کن! "
مرد بالهای خروس را زیر پایش گذاشت و دو دستی گلویش را گرفت. خروس محکم پا میزد؛ انگار بخواهد با قلابهای نوک تیز زخمیش کف حیاط را شخم بزند. اما به تدریج بی رمق شد و مرد وقتی دید پاهای خونی خروس دیگر تکان نمی خورند، آرام گلویش را ول کرد. لاشه بی جان خروس وسط حیاط افتاده بود و از لانه مرغها صدای ممتد و ریزشان به گوش می رسید.
لاشه حیوان همراه با سه تخم مرغی که زن داده بود_که مبادا نطفه ها نیز مریض باشند_ را داخل کیسه سیاهی گذاشت و محکم گره کوری زد. بعد از بالای پل کوچک انداخت میان آشغالهای زیر پل. صدای خفه ای داد و از دور صدای زوزه سگها. مرد با خودش گفت: " فکر نکنم این مرض را سگها بگیرن! "
دستش را خشک نکرده بود که دوباره بویید. باز هم بوی چلغوز می داد. دوباره صابون زد، زیر آب سرد محکم شست. دوباره دستانش را خشک نکرده بود که دوباره بویید. باز هم همان بو... و دوباره صابون. اینقدر شست و شست که صابون تمام و آب قطع شد و دستانش خشک شدند؛ ترک برداشتند و خون زرد لزجی از آنها جاری شد. انگار دستانش را با زرده تخم مرغ می شست.
" مرد، مرد...! "
مرد با صدای خفه ای از خواب پرید. دستانش خیس عرق بودند.
" ها؟! "
چشمان زن از ترس در نیمه روشنایی دم صبح می درخشیدند. و مرد که هنوز گیج خواب بود، داد زد: " گفتم چیه زن؟! "
و زن تنها به حیاط اشاره کرد. از لانه مرغها بانگ خروس به گوش می رسید که خواب نمانید؛ وقت نماز صبح است!
با پاهایی لرزان، دست به زمین گل آلود کناره پل پایین رفت. آن پایین انگار حیوانی چیزی مرده باشد، مه غلیظ صبحگاهی بوی گندی می داد. و کیسه های آشغال که روی هم انباشته شده بودند. روییها تازه تر به نظر می رسیدند. با تکه چوبی کیسه ها را کنار می زد که نوکش گیر کرد به نایلون سیاهی که انگار کسی با دقت زیاد گره ی کورش را وا کرده باشد. داخلش سه تخم بود که یکیشان شکسته شده بود.
آذر 87
ز متن کامل داستان را در « والس » بخوانيد.
خود کشی با سوزن ته گرد
یا
داشتم به این فکر می کردم که اگر همین الان بخوام خودم رو بکشم، چطوری می تونم!؟
خوب برای از بین بردن یک انسان راه های زیادی وجود داره. از زلزله و سیل که اختیارش دست آدمیزاد نیست بگیر تا جنگ و شورش که خودساخته ی انسانهای بیکار و علافه. اما اگر نه زلزله ای درکار باشه و نه جنگی و تنها در یک خانه ی کوچک استیجاری در یه شهر کوچیک یک آدم تنها تصمیم بگیره، خودش به زندگیش خاتمه بده، چه راه هایی پیش رو داره؟!
از سر صبح که برق رفته سعی کردم از تمامی راه های موجود برای رسیدن به مرگ یک فهرست تهیه کنم. اولین چیزی که بخاطرم رسید، خوردن مقدار قابل توجهی قرص بود. بلافاصله رفتم سراغ کشوی شکسته ی میزم؛ که اونجا فقط دو عدد قرص استامینوفن، سه آدولت کلد و یک ورق کامل قرص LD ضد حاملگی داشتم. البته یه وقت اشتباه برداشت نشه؛ به توصیه یکی می خواستم این قرصها رو در زرده تخم مرغ له کنم و بمالم به دوریالی کچلی پس سرم. که البته چندشم اومد و بی خیالش شدم. خوب، فکر نکنم دو تا استامینوفن به جز اینکه کمی گیجم کنن، کار دیگری از پسشون بربیاد. اما شاید اگر همه ی قرصها را یکجا بخورم، توفیری بکنه. نمی دونم، شاید هم تاثیر همدیگر را یکجوری خنثی بکنن. یا شدیدا مسموم بشم. نه، این اون چیزی نیست که من می خوام. باید برای مردن راه سریعتری هم وجود داشته باشه. راه بعدی با همون سرعتی که به ذهنم رسید از ذهنم خارج شد؛ حلق آویز کردن خودم. نه طناب داشتم، نه سقف بلندی که به هر حال گیره ی محکمی داشته باشه تا وزن نه چندان زیاد منو تحمل کنه. از اون گذشته، شنیده بودم اونایی که اعدام می شن بلافاصله گردنشون می شکنه و خفه می شن. یعنی آخرین چیزی که می شنون صدای خورد شدن گردنشونه. من اگه دست خودم بود، ترجیح می دادم به عنوان یک اسیر آزاده تیرباران بشم تا مثل یک منحرف جنسی در ملاعام اعدام. خوب شاید لحظات آخر مجبور بشی یه انتظار وحشتناک رو تحمل کنی اما بهتره فیلم بازی درنیاری و بزاری اون چشم بند سیاه رو واست ببندن. اینطوری به محض شنیدن صدای شلیک، گله گله تنت داغ میشه و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی نقش زمین میشی. راه بعدی بریدن رگم بود. شروع کردم به وارسی سه کارد مختلف میوه خوری که در آشپزخانه کوچکیم داشتم. اولی اره ای بود؛ که حتی فکرش هم آدم را دیوونه می کنه. با دومی از بس دیشب سر مورچه های کنج دیوار رو کنده بودم، نوکش کج شده بود و هیچ جوری راست نمی شد و سومی که خیلی خیلی کند بود. با ته لیوان بزرگ و کثیف لعابیم شروع کردم به تیز کردنش و در تمام این مدت حواسم پیش اون یک بسته تیغی بود که پشت آینه شکسته ی دستشویی بود. راستش را بخواید من از بچگی از آمپول می ترسیدم چه برسه به اینکه مچ دستم رو اینقدر ببرم که تمام خون بدنم از اون بریزه بیرون. این شد که از خیر تیز کردن کارد هم گذشتم. به اتاق که برگشتم چشمم افتاد به مار قرمزی که از پای دیوار بیرون اومده بود و کله اش رو فرو کرده بود پشت بخاری. شاید خوردن چندتا از قرصها و باز کردن شیر گاز بی دردترین راه کشتن خود آدم باشه اما من همینجوریش از این پیرزن صاحب خونم متنفرم چه برسه به اینکه با هم بریم تو گور. دیشب که کمی در اتاق رو محکم بستم، بلافاصله امروز صبح یقه ام رو گرفت که آقای دکتر من پیرزنم، قلب ندارم، یه خورده آرومتر... حالا دیگه چه برسه به صدای انفجار تو زیرزمین خونش؛ نه باید برای مردن راه های بی سرو صداتری هم وجود داشته باشه. فکر بعدی سقوط بود. می تونستم از دیوار حیاط بالا برم و از اونجا برم تو بالکن خونه ی پیرزن و بعد از روی نرده ی بالکلن خودم رو برسونم به پشت بام. از این ور که باغچه بود و خاک و مسلما هرطوری خودم رو پرت می کردم پایین نهایتش دست و پام می شکست؛ بازم حکایت همون قرصها و مسمومیت. اون ورم که از پشت بام تا سطح خیابون ارتفاع زیادی نبود. تازه گیریم با سر خودمو پرت کنم پایین و همون لحظه هم کامیون شهرداری از روم رد بشه؛ من خودم از تصور جسدم چندشم میاد چه برسه به اون مامور بخت برگشته ای که باید جسد له شده ی من رو منتقل کنه به پزشک قانونی. در کل فکر سقوط هم یه جورایی منتفی شد. همونطور که گوشه ی اتاق کز کرده بودم و از ایده ی جدید برای کشتن خودم عاجز مونده بودم، چشمم افتاد به یه سوزن ته گردی تو درز دیوار. با نوک ناخنام کشیدمش بیرون؛ شاید یه زمانی این سوزن حکم اعدام کسی رو به سوابقش متصل کرده باشه. با پیدا کردنش تمام وجودم شد یه سئوال که چه جوری میشه یه آدم خودش رو با یه سوزن ته گرد بکشه!؟ اینکه سوزن رو قورت بده و یا فرو کنه تو گردنش و یا... شنیده بودم که اگه سوزنی وارد جریان اصلی خون بشه مستقیم تا قلب بالا میره و همونجا کار آدم رو یکسره میکنه. اما خوب گیریم این سوزن رفت تو رگ اصلی دستم، من که فکر نمی کنم با این ته گرد و سنگینش بیشتر از چند سانت بالا بره. اینجا بود که با خودم فکر کردم ای کاش یه اسلحه داشتم با یه لوله خفه کن کاردرست. راحت لوله اش رو می زاشتم رو شقیقه ام و ماشه رو می کشیدم. یه گلوله کوچیک در کمتر از یک ثانیه همون کاری رو میکنه که یه دونه تیغ در مدت بیست دقیقه انجام می ده. تمیز و بی دردسر؛ واقعا که علم چقدر پیشرفت کرده...
Excusme boss,you have text message
چه عجب؛ فکر کنم من یه مسیج... آخ، این لعنتی آخرش رفت تو دستم!
حقیقت اينكه در زندگيت از هرچي بدت بياد، سرت مياد! مثل من كه از مسخره كردن و مسخره شدن بيزارم اما هميشه ي خدا، دنيا رو به فلانم هم حساب نمي كنم و مي ترسم و مي لرزم از اون روز كه دنيا هم منو به فلانش حساب نكنه!... اما واقعیت رو اگه بخواي بايد بگم من همين الان، همين جا در اتوبوس بي نام و نشان و بي ترمزي كه بيشتر شبيه يك قفسه و رو به ناكجا آبادي پرواز ميكنه، نشستم. راننده كه شرشر عرق ميريزه چشم دوخته به چراغ راهنمايي كه تو چراغ قرمز شكسته اش كلاغ لونه كرده و من چشم دوختم به كارخانه ي نوشابه سازي كه همين الان دستگاه تاريخ زنش روي بدنه بطري رو تاتو كرد كه من دقيقا پنج ماه و چهار روز و سه ساعت و دو دقيقه ي ديگه آخرين قطره ي وجودش رو به ياد تو مي نوشم! واقعيت اينكه همين الان، همين جا در همين اتوبوسي كه من تنها مسافر، تنها مسافر بيدارش هستم آن دور دورها_ در خيالم _به نظاره ي روييدن يك گل نشستم. گل يك گياه پنبه كه بعدها همين گل دقيقا سي و سه رج و نيم از تار و پود كت كتاني ميشه كه من در آرزوي پوشيدنش خواهم مرد! واقيعت اينكه دقيقا همين حالا، همون جا، ته اون كوچه ي محو كه درخت بيدي بهارش رو انتظار ميكشه، نوزادي بدنيا اومد كه دقيقا سي و هفت سال و سه ماه و يك روز كم و يك ساعت و دو دقيقه ديگه حكم اعدام منو امضا ميكنه! دقيقا؛ حالا بزار تمام دنيا مسخرم كنه، من كه...
***
من كه احساس بي وزني سنگيني ميكنم؛ مثل يك بادكنك پر شده از گاز هليوم كه دلش مي خواد بكنه بره آسمون اما يه پاره آجر گذاشتن رو دلش. با اين وجود بالا رفتم؛بالا و بالاتر. تا اونجا كه دود سنگين نفسم زير طاق نمناك اتاق لمبر خورد. چيزي رو كه از اين بالا می بینم باور نميكنم: اين منم كه اون پايين روي تخت بزرگ آلمنيومي دراز به دراز افتادم و يه ملافه سفيد روم كشيدن. با اينكه ملافه روي صورتم رو هم پوشونده اما باز شك ندارم كه اين خود منم؛ از چشم سوم روي قوزك پام فهميدم. همون شبي كه گربه ي كبود همسايه سر مرغ عشقم رو از توي قفس كند؛ همون شب كه من پي نجات لاشه ي بي سر مرغ عشقم پام رفت روي بطري يه نوشابه و ... چشم سومي كه مادرزاد كور بود. يعني اين منم كه اينقدر آرام و بي دغدغه خوابیدم؟ پس از اون همه سال بي خوابي؟! يعني...
به يكباره در باز شد و شدت جريان هوای تازه، کلاف آشفته افكارم رو کور کرد. يك زن؟ يك زن و... يك مرد. مرد شرشر اشك ميریزه و زن قهقه مي خنده!
- ببینم، شما كي هستيد؟ اينجا چيكار مي كنيد؟ اين ديگه چيه؟ يك كت كتان سفيد؟! همون كت كتاني كه اينقدر دوستش داشتم، دوستش داشتي؟! اما نه، من خوابم. من...
و زن ملافه رو ناغافل كنار زد و منِ برهنه و اين همه زخم و اون حلقه ي كبود دور گردنم.
- يكي نيست جلوي اين زن رو بگيره؟! مرد با توام؟ مگه نمي بيني داره كتو به زور تنم ميكنه؟ تني كه حالا ماسيده، اين كت ديگه براش تنگه. يكي جلوي... آخ!
هرگز به خاطر نداشتم كه پدر روي مادر دست بلند كرده باشه...
***
احساس يك قطره جوهر بي رنگ درون يك ليوان رنگ كه نه، يك بركه، يك دريا... يك اقيانوس!
يك قطره جوهر روي يقه ي يك كت كتاني...
اردي بهشت86
این داستان را در " 1001 شب " بخوانید.
((احساس سقوط ناگهاني به درون يک دريا تاريکي؛ هر چند ابتدا هول آور می نمود اما به تدریج دلنشين می شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام آور بلکه همچون پري سبک و آهسته به درون حلقه چاهي فرو غلتيدن. هرچقدر بيشتر فرو مي رفت بيشتر احساس سنگيني مي کرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين مي شدند؛ ديگر هيچ ميلي براي بازگشت نداشت و قدرتي براي باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما...
داستان را در (( پاتوق ادبی )) بخوانید.
از مدتها پيش، تقريبا از زماني كه نوشتن را به صورت جدي آغاز كردم؛ تعدادی از دوستان و همزبانان اكراد، بنده را به نوشتن به زبان آبا و اجداديم- زبان كُردي- ترغيب و تشويق مي كردند. اما از آنجا كه من متاسفانه متولد و بزرگ شده ي شهرهاي كرد نشين ايران نبوده و فرصتهاي گرانبهاي كودكي و نوجوانيم را براي آموختن اين زبان از كف داده بودم، قدرت و تسلط كافي براي نوشتن به زبان كردي را نداشتم و مستحضر هستيد كه شرط لازم براي نوشتن تسلط به يك زبان است، در نتيجه من از نوشتن به زبان كردي تا اين لحظه محروم مانده ام. اما خدا مي داند كه در تمام لحظات زندگي ادبيم حتي يك لحظه از ياد همزبانانم غافل نبوده و همواره به صورت غير مستقيم در آثارم بدون كمترين جهت گيري سياسي و يا اجتماعي خاصي! سعي در اشاعه و ترويج فرهنگ اصيل و بومي كردي داشته ام. اين روزها نيز در مواقع فراغت هماورد سنت و مدرنيته را دستمايه داستاني قرار داده و آنرا با زبان شيرين كردي پرداخته ام. اما از آنجا كه من نه بر زبان اصيل خود مسلطم و نه خواننده ي هميشگي وبلاگ و آثارم آشنا به اين زبان نسبتا پيچيده، تصميم گرفتم گويش كلهر مردم كرمانشاهان را در اين داستان كوتاه بكار ببرم. هر آنجا نيز كه با كلمه و يا عبارت جديد برخورد كرده ايم آنرا به صورت پاورقي در توضيحات مستند بر فرهنگ كردي به فارسي هژار (انتشارات سروش) توضيح كافي داده و ترجمه كرده ام. باشد اين داستان كوتاه گام هرچند كوچكي باشد براي آشنايي شما دوست عزيز با زبان چندهزارساله ي كُردي و همچنين براي من شروعي جدي براي آفرينش به زبان سرزمين مادري ام... اميدوارم:
+ داستان ((مورچه)) را در خزه بخوانيد.
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. اون دور دورا، پشت هفت دريا ، بالاتر از جنگل سياه، كنار يه كوه بلند، تو دل صحرا، يه دره بود. يه دره ي خشك عميق كه سالها نه گذر كسي به اونجا افتاده و نه خاك خشكش باروني خورده بود. روي شيب تند اين دره مثل تموم دره هاي عميق و بي آب و علف دنيا چند رديف صخره خشك و خشن ، شونه به شونه ي هم اما از حال هم بي خبر، زندگي ميكردن. صبح با وزش سوزان باد صحرا از خواب بيدار مي شدن و تا ظهر زير نور مستقيم خورشيد تفتيده؛ و با غروب آفتاب سرد و سردتر ميشدن و ترك بر ميداشتن. تا اينكه يه روز...
((از دور شعله هاي آتش را ميشد ديد.آتش دود ميكرد و به زير درگاهي دكان هميشه بسته لمبر ميخورد و سر به آسمان ميكشيد. و در كنار آتش جوانكي مچاله شده گويي به خواب رفته بود))
Bاين داستان بر اساس يك حادثه واقعي نوشته شده و اسامي بكار برده شده در آن، تصادفي انتخاب شده است/
تــقاص
((آقا كاوه... آقا كاوه ببخشيد))
پسرك آني برگشت.كوچه اين وقت روز خلوت بود و در هيچ خانه اي نيز باز نبود.گويي خاك مرده پاشيده بودند...
((آقا كاوه ،اين بالا...منم معصومه،معصومه مظلومي...به جا آورديد؟!))
((... سلام خانوم مظلومي، بله!))
((آقا كاوه ببخشيد تورو خدا، يه مشكلي برام پيش اومده هيچكس خونه نيست.آخه...))
((چي شده؟نكنه دزد اومده؟!))
((نه،نه، دزد نه! راستش موش! يه موش گنده اومده تو خونمون الانم تو زيرزمينه! خيلي ميترسم. هيچكي خونه...))
((خوب...خوب از دست من چه كمكي بر مياد؟!))
((آقا كاوه بي زحمت يه لحظه تشريف بياريد داخل، ببينيد رفته يا هنوز اوونجاست؟!آخه من خيلي از موش ميترسم!))
با اكراه سر جنباند. دخترك جستي زد و كليد آيفون را فشار داد.در قديمي و زنگ خورده صدايي كرد و باز شد.پسري با موهاي بلند، زيرابرو برداشته و با كمي ريش كه در زير چانه ي باريكش خودنمايي ميكرد، با طمأنينه وارد شد....
((خانوم مظلومي اين چراغ زيرزمين از كجا روشن ميشه؟!))
صدايي نامفهوم از بالا اشاره كرد: ((لطفا در و پشت سرتون ببنديد!)) و دوباره همان صدا: ((بفرماييد بالا))
((بالا؟!!))
احساس اضطراب خاصي به سراغش آمد:((عرض كردم اين كليد زيرزمين...))
((آقا كاوه توروخدا عجله كنيد،من دوباره صداش و شنيدم!تو آشپزخونس،رفته سراغ كابينتامون...))
((آشپزخونه؟!)) همان حس بد در دلش ريشه دواند. بالا رفت.
((ببخشيد؟!خانوم مظلومي...))صدايش ضعيف تر شده بود!
((من اينجام! جلو در آشپزخونه...))
پسرك چرخيد.به دنبال صدا، با احتياط وارد آشپزخانه شد.به اطراف نگاه كرد.تلي از ظروف نشسته يك طرف،كابينتهايي نيمه باز به هم ريخته و نامرتب طرف ديگر. بوي مشمئزكننده اي نيز در هوا موج ميزد! آشپزخانه اي كه فقط نامش آشپزخانه بود!خم شد تا زير كابينتها را ديد بزند: ((خانومِه...))
((سلام!))
پسرك جاخورد. برگشت.چند ثانيه اي طول كشيد تا توانست صحنه اي را كه ميديد در ذهن غافلگيرش، تجزيه و تحليل كند!روبرويش در آستانه ي درِآشپزخانه، دختري با قد و قامت نخراشيده با روسري شاليِ كهنه اي كه رنگ پس داده بود و گره اش را به عمد روي سينه هاي درشت و آويخته اش كه زير ژاكت چسبيده بسيار مضحك به نظر ميرسد،بسته ؛دست به كمر با كپلهاي پهن و بزرگ در حاليكه چادرنمازمندرسي بر سر داشت، ايستاده بود.با چهره اي درهم و مضطرب كه مشخص بود بيهوده سعي ميكرد كه با يك خنده اي تصنعي آنرا به چهره اي اثيري مبدل كند. دختري با صورتي سبزه و ورم كرده با نيمچه بزكي، همراه با جوشهاي سرسفيد پراكنده اي كه از دور ذوق آدمي را كور ميكرد ؛ با خنده اي زشت به چهره رنگ پريده پسرك خيره شده بود. پسرك ناليد:
((سس..سلام))
((حالتون چطوره؟!))تبسم خيلي زود بر چهره اش خشكيد و جايش را به بي حالتي دهاني داد كه با ماتيك قرمز ناشيانه رنگ شده بود!
((مرسي))پسرك كه از ديدن خانم مظلومي در چنين حالتي گيج شده بود،به زحمت خودش را كنترل كرد. تازه يادش آمد براي چه به اينجا آمده بود! سريع پرسيد: ((موش...موش كجاست؟!))
((موش...؟ موش!نمي دونم ولي فكر كنم با ديدن شما فرار كرده! نيستش؟!))پسر جوان درست حدس زده بود؛او رو دست خورده بود!
بُن بست
چشمانش را چند بار باز و بسته كرد؛ امّا همچنان محيط اطراف را در هاله اي از تيره گي مي ديد... انگار جايي آتش گرفته بود. همه جا تيره ، تار و غرق در دود و دم به نظر مي رسيد.هوا دم كرده بود. خم شد. سر را ميان دستانش گرفت و دوباره چشمانش را بست. سعي كرد تمركز كند و بر اعصابش مسلط شود. آب دهانش را به زحمت فرو داد .سرش تير مي كشيد. درد غير قابل تحملي را در شقيقه هاي تپنده اش حس مي كرد. با انگشتان دو دست تا آنجا كه قدرت داشت شقيقه هايش را فشار داد. درد آرام و قرار را از او ربوده بود. به تدريج نفسش به شماره مي افتاد.احساس كرد اگر تا چند ثانيه ديگر از آن فضاي خفقان آور خارج نشود قطعاً خفه خواهد شد،خواهد مُرد. سعي كردبلند شود.رعشه اي را در زانوان ضعيفش حس كرد،توجهي نكرد،دست به ديوار خود را به در خروجي رساند...
* * *
اگر اين پارك در نزديكي خانه اش نبود ،براستي او چه بايد مي كرد؟
پسرك روي نيمكتي در انتهاي پارك در زير سايهء سپيدار بلندي در حاليكه دستانش را صليب وار در امتداد نيمكت دراز كرده و سرش را به عقب انداخته ،لميده بود و به نظر مي رسيد به خواب سبكي رفته باشد. سكوت را آواز باد در ميان شاخه هاي بلند سپيدار و شُر شُر نهر كوچكي در همان نزديكي به زيبايي هاشور زده بودند. شايد لالاييِ آشنايي بود .همان چيزي كه آرزو داشت. آرام گرفته بود.آرامِ آرا... پلك چپش پريد. درد نامحسوسي در ناحيهء گردن، يك آن به جلو خيز برداشت. دوباره درد!همرا با كابوس دهشتناك نيمروز ذهن مغشوش وجوانش را در نورديد. صداي چندش آور خورد شدن اعصاب پسرك ،...شكستن سكوت!
طبيعت مصنوعي پارك لحظه اي چند تسكين دهندهء آلام او نبود! دوباره خود را در دنياي پلشت يأس و نا اميدي مي جُست.دوباره سرگيجه، دوباره درد ، دوباره هذيان، دوباره ...دوباره ترس! نگاهي خسته وگذرا به اطراف انداخت .چند دختر و پسر جوان خنده كنان از آنجا دور مي شدند.كمي آنطرفتر باغبان پيري درخت كوچك كاجي را به شكل قطره اي هرس مي كرد و بر بلنداي درخت سپيدار كلاغي خبر رسيدن پاييز را مي داد.با شكست سكوت درد به سراغش آمده بود...! و اين بار شكمش را نشانه رفته بود.گرمايي نامطبوع سراپاي وجودش را شعله ور ساخت! بدنش لرزيد؛دچار دلپيچه شديدي شد.پاهايش را جلوي شكمش جمع كرد و دستانش را به دور پاها حلقه كرد. درد به جد پيكر نحيف جوانك را به بازي گرفته بود.شكل كاج قطره اي شده بود! آيا نسيم خنك پارك كار خويش را كرده بود يا...؟ حالت تهوع امانش را بريد!چيزي نمانده بود بالا بياورد . با شتاب خاصي خود را به پشت نيمكت پرت كرد. روي جوي باريك آب خم شد. سرش را پايين آورد. احساس تهوع...، دهانش را تا به انتها باز كرد.زبانش را عقب كشيد.چيزي نمانده بود چشمان ميشي رنگش از حدقه بيرون بيايد و... استفراغ، از استفراغ خبري نبود. آخر او چند روزي است كه هيچ نخورده ، هيچ !پس طبيعتاً چيزي براي استفراغ كردن ندارد.چند سرفهء خشك و تمام. سرش را بلند كرد ؛روي زمين كنار جوي نيمه خشك نشست. دكمهِء يقهء پيراهن چركش را باز كرد. سرخ شده بود.زير چشمانش كبود شده بود و دماغ عقابيِش تير مي كشيد. به شدت عرق مي ريخت. قطره عرقي از روي قوزك بينيش خزيد و روي لبهاي كبود و ضخيم پسرك فرو افتاد. ته مزهء شور عرق،... چنِدشش شد! نسيم ملس پارك اينبار همچو دستان يك دوست نداشته، شانه هايش را ميماليد.تسلي بخش بود! سرش را به زحمت بالا گرفت. به آسمان چشم دوخت و از هق هق افتاد. نه سرفه و نه ناله. فقط به آسمان نيمه ابري چشم دوخت و به صداي نخراشيدهء كلاغي كه خبر رسيدن پاييز را جار ميزد ،گوش سپرد...
* * *
دقيقه ها، ساعتها و يا شايد روزها گذشت و او همچنان در انتهاي پارك، تكيه به نيمكت فلزي و زنگ خورده اي ، بر روي زمين نمناك نشسته و به آسمان خيره شده بود. مي ترسيد! مي ترسيد اگر حركت كند ،حالت فعليش بهم بخورد دوباره درد غافلگيرش كند! اينطور راحتتر بود.امّا تا كي؟ تا چه وقت مي توانست به اين شكل بنشيند و به آسمان زُل بزند! تفكراتش محدود شده بودند. نه از گذشته چيزي به خاطر مي آورد و نه ياراي انديشيدن به آينده را داشت. ذهن آشفته اش ما بين گذشته و آينده معلق مانده بود.همانند اشك غليظي كه روي گونه خشك شده باشد.تنها چيزي كه به آن مي انديشيد اين بود كه ديگر صداي كلاغها نمي آيد، گويا خوابيده اند! بايد به خانه برمي گشت... با فكر خانه يك لحظه سرش تير كشيد.از ترس بر جا ميخكوب شد! چه بايد كرد؟بايد تصميم گرفت.سخت و دشوار! آرام چشم از آسمان گرفت.سر سنگينش را به آرامي چرخاند.به اطراف نگاه كرد. محيط اطراف، دوّار به نظر مي رسيد وبدجوري خلوت بود.او به كمك رهگذري نياز داشت....با كمك نيمكت نيم خيز شد.پاي راستش كه زير بدنش جمع شده بود ، بر اثر يكجانشيني كرخت شده و تحمل سنگيني بدن نحيف او را نداشت امّا او بايد از جايش برخيزد.... بلند شد.كمر راست كرد.قدم اوّل را دردناك برداشت ناگهان تمام بدنش متلاشي شد!!! از شدت درد محكم بر زمين خورد. نعره كشيد.از سر درد و از انتهاي سينهء مجروحش.صداي نعره اش در باغ پيچيد. كلاغها با سر و صدا از خواب پريدند! پژواك فريادش چرخي در پارك زد به گوشه هاي پارك سر كشيد و عاقبت با تمام قدرت به جمجمهء خالي او بازگشت.چه بازگشت گوشخراشي! خُري خُري كرد .نفسش گرفت.اشتباه كرده بود! دنيا پيش چشمانش تيره و تار شد. پاهايش براي هميشه به خواب رفتند! دستانش مور مور مي شد.مزهء دهانش تلخ، نوك زبانش آني جوش زد! چشمانش،چشمانش داغ و لرزان همچون شقيقه هايش برآمده بود .احساس كرد قرص جوشاني است در انتهاي يك ليوان آب كه ذره ذره تجزيه مي شود! مچاله روي زمين خاكي افتاده بود. همچون دستمال كاغذي كه پس از مصرف دور انداخته بودند....!طاقتش طاق شد. سر در گريبانش فرو برد و بي صدا گريست.او حتي از صداي خويش نيز هراسان بود! ...آرام در خود شكست.آري، بايد تسليم شد! چشمانش را بست تا در آن دنيا با خيال راحت بگشايد...! در برابر مرگ اين رقيب قدرتمند پس از ساعتها، روزها نه سالها كشمكش بالاخره به زانو در آمد. او بارها قصد آشنايي با مرگ را داشت يعني ميخواست دوستانه به پيشوازش برود ليكن مرگ را درحد و اندازه هاي يك دوست نمي ديد! شك نكرد، مرگ دشمنش بود! و او بالاخره مغلوب قدرت ماورايي دشمن به ظاهر دوستش شد و به او... اعتماد كرد!!!
پسري در انتهاي پاركي در حاليكه از درد در خود مچاله شده بود با زندگيش، زندگيِ كه بــه بُــن بـــست رسيده بود ، وداع كرد . . .
* * *
صداي بال فرشتگان،... صداي موسيقي، موسيقي...، موسيقِي آرام و دلپذير!آيا از درد و محنت ديگر خبري نيست!؟ در كالبدش دردي احساس نمي كرد.آيا روح زجركشيده اش براي هميشه از او جدا شده بود...!؟آب دهانش را به آساني قورت داد. چشمانش را براي ديدار، آرام و با طمأنينه باز كرد. چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد.برايش قابل درك نبود.مگر او نمرده بود!؟ پسر جوان روي زمين نم دار و پوشيده از برگهاي زرد پاييزي دراز كشيده بود.غروب شده بود و رنگ آسمان سرخ. نه! او نمرده بود.حتي وزش نسيم خنك پارك را بر روي پوست خشك و سفيد صورتش حس مي كرد.او براي شكنجه شدن زنده مانده بود! آرام بر روي نيم تنه چرخيد. برگ ناروني به گونهء چپش چسبيده بود.خبري نبود. اينبار اصواتي ملكوتي به فريادش رسيدند! او در پارك بيهوش شده بود و از دور صداي موسيقي دلنواز و جادويي او را به هوش آورده بود...
* * *
اُفتان و خيزان خود را به محوطهء مركزي پارك رساند. انگار نه انگار تا چند لحظهء پيش قدرت برداشتن يك قدم را نيز نداشت! قوت گرفته بود.پيكرش در ميان جمعيت امّا روحش سرگردان از اين درخت به آن درخت به دنبال منبع صدا مي گشت.در طرفي پارك كودك بود و كودكاني كه شادمانه بازي مي كردند و از ته دل مي خنديدند. خيره شد، ندانسته دلش ضعف رفت! در طرف ديگر كتابخانه اي سوت و كور قرار داشت و در مركز پارك كافه رستوراني. حدسش درست بود نواي موسيقي از كافه به گوش ميرسيد. به جلو حركت كرد.پاهايش به زحمت از زمين بلند و براي قدم بعدي به جلو پرت مي شدند.به چند قدمي كافه رسيد . در بيرون از كافه ميزها را چيده بودند و افرادي پشت آنها لم داده ؛ چيز مي خوردند ،گپ مي زدند وميخنديدند. نگاه سنگين و رخوت انگيزش را از ميزها برداشت و به داخل كافه دوخت. مردي در پيشخوان نشسته بود؛سفارش مردم را مي پذيرفت. اين موقع روز وقت مناسبي براي رفتن به پارك بود. سرش حسابي شلوغ بود امّا خبر نداشت در بيرون از كافه پسركي رنجور به او زُل زده است...
اين چه صدايي است؟ اين چه صدايي است كه همچو يك دست نامرئي او را از گرداب فلاكت بيرون كشيده؟ اين چه صدايي است كه همچو يك دوست او را از انتهاي كوچه هاي بن بست بيهوده گي و يكنواختي ،راهنمايي و برسر شاه كوچهء سرمستي رسانده بود!!؟او همچون صاعقه زده اي خشك شده و سراپا گوش بود. مات و مبهوت و بي خبر از همه جا در برابر كافه قوز كرده و به طنين دلنشين موسيقي گوش مي داد. از خود بيخود شد، نه از درد! از...، از عشق. . .
* * *
باز هم درد، نه! چه كسي و با چه حقي موسيقي را قطع كرد!؟ نه،نه! با قطع موسيقي دوباره ترس و لرز از پشت ديوارهاي كج و موج ابهام براي طفلكي سرك ميكشيدند! بي اختيار و براي گريز از ترس به جلو گام برداشت. بي اختيار خود را در داخل كافه ديد و بي اختيار در چشمان صندوقدار زل زد.
_ ((چيزي ميل داريد...؟))
پسرك جا خورد.انتظار چنين برخوردي را نداشت.خود را به زحمت جمع كرد.سر و وضعش بيشتر به رفتگري شبيه بود و بوي زنندهء خاكروبه مي داد. مي خواست بگويد بله!...بله من نوار موسيقي شما را مي خواهم ،من بدان محتاجم، من... امّا حلقش بهم آمد .داشت خفه مي شد.كاملاً خود را باخته بود كه خانمي از پشت سر به دادش رسيد واز تعلل او سود جست وسفارش داد. مرد صندوقدار سرگرم نوشتن شد. فرصت خوبي بود .بايد همين حالا از كافه خارج شود. با تمام قوا به طرف در خروجي حركت كرد. به ناگاه فكرمعشوقه اش_نوار موسيقي _ او را از رفتن باز داشت؛در آستانهء در متوقف شد.برگشت.به پشت سر صندوقدار نگاه كرد ،درست است نواري آنجا روي استريو كافه به انتظار او نشسته است.به صرافت افتاد. نا خواسته خود را مشغول تماشا كردن پوسترهاي در و ديوار كافه كرد. فرصت خوبي است نبايد اين فرصت را كه به جان او بستگي داشت به راحتي از كف دهد. بايد كاري كرد .آري،بايد نوار را دزديد نه!دو دره كرد!همانند خوردن يك ليوان آب يا، يا بريدن شاهرگ مچ دست ! در يك لحظه ،يك لحظه...، هيچ كس متوجه نخواهد شد. هيچ كس . . .
* * *
سراسيمه خود را به پشت ميله هاي پارك رساند. او چه كرده بود ؟ خود نيز نمي دانست.صندوقدار خم شد تا سكه اي را كه به زمين افتاده بود بردارد، فرصت خوبي بود؛معطل نكرد؛ دست كشيد و در ميان بهت زني كه سفارش مي داد نوار را قاپيد! آنقدر سريع و محكم كه همچنان نوار در ميان چنگالهاي عرق كرده اش به كف دستش چسبيده است و...و دويده بود .او دويده بود! كاري كه مدتهاست برايش محال به نظر مي رسيد.انسان براي عشقش چه كارها كه نميكند!!! هيچكس به دنبالش نيامده بود،تعقيبش نكرده بودند. براستي موفق شده بود. او شيشهء عمرش را تصادفاً يافته و اينك آنرا از دست ديو بد تركيب سرنوشت ربوده بود. حال مي تواند تا هروقت و به هر شكل كه بخواهد از آن نگهداري كند. بايد به خانه بازمي گشت.خيابان جاي امني براي نگهداري شيشهء عمر بشر نيست...!
* * *
فضاي سنگين ،تيره و مبهم اتاق به استقبالش آمد.امّا اينبار قلبش نترسيد.محكم و استوار به درون اتاق _ جهنمِ ساختگي اش_ قدم گذاشت.از درد و لرز ساعات قبل _سالهاي قبل_ ديگر خبري نبود. دردي كه درون و برونش را به يكديگر وصلهء ناجوري زده و او را مچاله كرده بود.زيرا او با معشوقه اش برگشته بود...!
سريع نوار را در دستگاه پخش قرار داد.دستگاه پخش ،مأواي عنكبوتها! دستگاهي كه سالهاست هيچ نواري را در بطن خويش حس نكرده است. هول شده بود . چيزي نمانده بود در دستگاه پخش را بشكند ولي با نواربا احتياط برخورد مي كرد. آري تا نوار موسيقي بود او نيز بود...!!! اين موضوع را به خوبي ميفهميد. درك مي كرد.نوار حكم سلامتي او را داشت! دكمه را با عجله فشار داد. لعنتي حالا بايد بخواند... بايد پخش كند!حالا... و... و ارتعاش موسيقي دخمهء مرگ را لرزاند.موسيقي روح فزا بر اتاق سيطره افكند. ذره ذره روح پسرك در گوشه ها و زواياي اتاقش_شهرش_ كه همچون تار موهاي سرش پراكنده، گم شده بود دوباره در قالبش جمع شدند.جرعه جرعه،قطره قطره... . با طنين موسيقي پسرك مست بر كف اتاق افتاد و با تمام وجود انرژي متصاعد شده از نواي موسيقي را مي بلعيد!گويي قدرت از دست رفته اش همراه با نتهاي موسيقي به درون وريدش تزريق مي شد! دست برد تا پيچ صداي دستگاه را تا به آخر باز كند امّا به ناگاه دستش لرزيد و خشك شد...!
موسيقي قطع شد و صداي نخراشیدهء گوینده از پشت تك بلندگوي سياه و مشبك دستگاه اعلام ساعت كرد. موسيقي از راديو ضبط شده بود!
رهگذر
13/6/83
((یک مرد تصمیم گرفته خودش را بکشد))
پیشاپیش از نظر و انتقاد شما صمیمانه متشکرم/
پ.ن ۲: به زودی سعی میکنم اندکی در وبلاگم تغییراتی بدهم.احساس میکنم نیاز است...