تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

برادر كنار خواهر كوچكش نشست و مسير نگاه او را دنبال كرد.

-        به چي نيگا ميكني عزيزم؟

-        پنجره

-        پنجره؟!

-        به گنجیشكم!

خوب دقت كرد. در ميان حصار فلزي پنجره پرنده اي گير افتاده و نتوانسته بود خودش را برهاند.

-        شايد دوست داره باهات دوست بشه!

-    ما دوست هستيم! اون هر روز صبح براي ديدن من مياد پشت پنجره اما امروز... داداشی من تاحالا چندبار ازش خداحافظي كردم ولي نميره!

-        شايد دوست داره بيشتر پيشت بمونه!

-        نه داداش، آخه من براش خیلی نگرانم؟

-        چرا عزيزم؟!

-    آخه مي ترسم اين گربه سياهه سر برسه!... من خودم چند بار ديدمش؛ فكر كنم اومده دوست منو بخوره. هرچي بهش ميگم برو، واسه امروز دیگه بسه، چون امکان داره هر لحظه گربه بدجنسه سر برسه، به حرفم گوش نميده كه نميده!

 

 

خواهر که رفت، برادر فرصت را غنيمت شمرد. نردبان آورد؛ بالا رفت و جسد پرنده را پايين آورد. خواست از ديوار حياط پرتش كند بيرون كه پشيمان شد. جسد پرنده را لب حوض گذاشت و سريع با دست در باغچه حفره اي كند. برگشت تا پرنده را در ميان حفره بگذارد كه یکدفعه گربه سياهي آنقدر سریع آمد و لاشه را به دندان گرفت و روی دیوار پرید که حتی دمپایی هم کارساز نشد!

 

-        داداش، مامان ميگه نخود سياهمون تموم شده!

-        نمي خوام ديگه...

-        اِه، داداشي گنجشیككم رفت؟!

 

برادر چاله را پر کرد: آره، گفت ازت خداحافظي كنم...

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |

بليط

 

 «آخه تو رو خدا اينم كاري داشت؟ دوكيلو سيب زميني و نيم كيلو سبزي خریدن!»

نحوه ي راه رفتنش با قبل فرق كرده بود. خوشحال بود و قدمهاي بزرگ بر ميداشت و هرزگاهي كه خسته ميشد كيسه ي سيب زميني و دسته آشفته ي سبزي را دست به دست و وانمود می کرد كه بار خريدش سبك است؛ انگاری که اين كار هر روزه اش است.

«آها، اونم ايستگاه اتوبوس! ماماني گفته با اتوبوس برگردم؛ باشه، اصلا به خاطر احترام به حق شهرونديم و واسه هواي پاكِ محیط زيست بهتره از وسيله نقیله ی عمومي استفاده كنم.»

دوست داشت مثل سایر عابرین، شيطنت به خرج داده و از عرض اتوبان بدو عبور كند. اما ترجيح داد از آنهمه پله پل عابر بالا برود؛ آن بالا تمام شهر زیر پایش بود.

 ...

:. این داستان در « چوک »


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |
  

 پنجشنبه ۶ فروردین:

 دیروز عصر از سفر «سنندج» برگشتیم؛ و این چند روزه اینقدر خوردیم که حالا حالاها ذخیره داشته باشیم برای روزهای نخوردن! و فردا می خواهیم مبدا حرکت سفر بعدی همینجا باشد؛ «کرمانشاه» یعنی فردا صبح عازمیم... ابتدا «زنجان» که تصمیم گرفته برای اولین بار میزبان یک شبه ی ما باشد. سپس «اردبیل» و هوس آبتنی که می گویند هنوز آبهای معدنیش گرم است. آنگاه پایتخت سابق، «تبریز» میزبانی خواهد کرد و می دانیم آنقدر جاهای دیدنی زیاد دارد که دو شب بیادماندنی خاطرات تلخ پیشین را محو کند. و باز برای اولین بار صدای موجهای سنگین و شور دریاچه نمک می خواهند روی دست مارا ببرند تا یک شب مهمانیِ شبهای «ارومیه» و بعد... «مهاباد»، «سقز»، «بانه» و... که دوستان سخت چشم به راهند! فقط یادم باشد که جمعه شب، 14 فروردین ساعت ده باید بزنم به دل جاده.

می دانم، «تهران» اینقدر بزرگ هست که به تنهایی تمام لذتهای این چند روزه را یکجا از دماغ رهگذر بیرون بکشد!!!

                      


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |