تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















" چوک نام پرنده ای است شبیه جغد که از درخت آویزان می شود و پی در پی فریاد می کشد . "

انجمن داستانی چوک، متشکل از 30 عضو فعال از سرتاسر کشور ، از تمامی علاقه مندان و مشتاقان داستان نویسی برای عضویت و شرکت در جلسات مجازی و حقیقی نقد داستان این انجمن ، دعوت بعمل می آورد تا دوستان داستان نویس ضمن عضویت در این انجمن ، آثار خود را در بوته آزمایش و معرض نقد دیگر عزیزان داستان نویس و کارشناسان این امر قرار دهند با این هدف که دریچه تازه ای به دنیای داستان نویسی به روی آن ها باز شود .

 

انجمن داستاني چوك:

www.stop4story.blogfa.com

خبرگزاري انجمن داستاني چوك:


www.chooook.persianblog.ir



 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر
 

         

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر

 

زن سراسیمه آمد داخل و کنار مرد دو زانو نشست و منتظر ماند تا مرد جواب سلام نمازش را بدهد. زیرلب تسبیح می گفت که زیر گوشش زمزمه کرد: " خروسه، خروسه مرض گرفته! "

مرد سر برگرداند و در چشمان نگران زنش خیره شد؛ دیگر لبانش نمی جنبید. زن خواست دومرتبه جمله اش را تکرار کند که مرد پرسید:"مطمئنی؟ "

" ها، شفقی خیلی دیر آمد. یعنی اول مرغا آمدن یه ساعت بعد خودش... زار و نزار، خونی مالی! به گمانم از این مرض جدیده گرفته... "

مرد سرش را پایین انداخت. زن دوباره تکرار کرد: " به گمانم از این مرض جدیده گرفته! "

مرد گفت: " خطرناکه؛ باید چیکارش کنیم؟ "

زن گفت: " باید بکشیمش، بندازیمش دور. "

مرد همانطور که سرش پایین بود، گفت: " خوب... برو چاقو بزرگه رو تیز کن! "

زن گفت: " چاقو نه! خونش کثیفه... "

 

مرد که کهنه ای دور دهانش محکم گره زده بود، با دستکش دست برد داخل لانه مرغها. که یکدفعه صدای مرغها به هوا رفت. خوب که گوش کرد، تک صدای تیز خروس از گوشه بالا لانه میامد. به زور گرفتش و بیرونش آورد. خروس به نهایت منقارش را باز می کرد؛ می خواست از دستش فرار کند.

زن فانوس به دست از بالای پله لانه داد زد: " خفه اش کن مرد، الان همسایه ها رو بیدار... "

که مرد با دستی منقارش را گرفت و با دست دیگر بالهایش. و خروس که به شدت تقلا می کرد. زن دوباره با صدای خفه ای گفت: " خفه اش کن مرد، خفه اش کن! "

 مرد بالهای خروس را زیر پایش گذاشت و دو دستی گلویش را گرفت. خروس محکم پا میزد؛ انگار بخواهد با قلابهای نوک تیز زخمیش کف حیاط را شخم بزند. اما به تدریج بی رمق شد و مرد وقتی دید پاهای خونی خروس دیگر تکان نمی خورند، آرام گلویش را ول کرد. لاشه بی جان خروس وسط حیاط افتاده بود و از لانه مرغها صدای ممتد و ریزشان به گوش می رسید.

 

لاشه حیوان همراه با سه تخم مرغی که زن داده بود_که مبادا نطفه ها نیز مریض باشند_ را داخل کیسه سیاهی گذاشت و محکم گره کوری زد. بعد از بالای پل کوچک انداخت میان آشغالهای زیر پل. صدای خفه ای داد و از دور صدای زوزه سگها. مرد با خودش گفت: " فکر نکنم این مرض را سگها بگیرن! "

 

دستش را خشک نکرده بود که دوباره بویید. باز هم بوی چلغوز می داد. دوباره صابون زد، زیر آب سرد محکم شست. دوباره دستانش را خشک نکرده بود که دوباره بویید. باز هم همان بو... و دوباره صابون. اینقدر شست و شست که صابون تمام و آب قطع شد و دستانش خشک شدند؛ ترک برداشتند و خون زرد لزجی از آنها جاری شد. انگار دستانش را با زرده تخم مرغ می شست.

 

" مرد، مرد...! "

مرد با صدای خفه ای از خواب پرید. دستانش خیس عرق بودند.

" ها؟! "

چشمان زن از ترس در نیمه روشنایی دم صبح می درخشیدند. و مرد که هنوز گیج خواب بود، داد زد: " گفتم چیه زن؟! "

و زن تنها به حیاط اشاره کرد. از لانه مرغها بانگ خروس به گوش می رسید که خواب نمانید؛ وقت نماز صبح است!

 

با پاهایی لرزان، دست به زمین گل آلود کناره پل پایین رفت. آن پایین انگار حیوانی چیزی مرده باشد، مه غلیظ صبحگاهی بوی گندی می داد. و کیسه های آشغال که روی هم انباشته شده بودند. روییها تازه تر به نظر می رسیدند. با تکه چوبی کیسه ها را کنار می زد که نوکش گیر کرد به نایلون سیاهی که انگار کسی با دقت زیاد گره ی کورش را وا کرده باشد. داخلش سه تخم بود که یکیشان شکسته شده بود.

 

 

آذر 87

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |

 عدسی چشمی

 

 مردی که دست نداشت آمد دم خانه ام تا عکس خانه ام را به من بفروشد. اگر آدم آن قلابهای کرومی را نادیده می گرفت، مردی بود معمولی، حدود پنجاه ساله.

وقتی گفت که چه کار دارد، پرسیدم: " دستهایتان چه شده؟ "

گفت: " داستانش مفصل است. این عکس را می خواهید یا نه؟ "

...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر