تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















  منتشر شده در مجموعه گروهی « کارنامه رنگی »

 

 تا چشم کار می کرد دشت بود و گلهای آهنی گوشتخوار که جابه جا روییده بودند. و درمیانشان کوره راهی تنگ به اندازه ی عبور تنها یک نفر؛ قدم اول، قدم دوم، پیش پای قدم سوم؛ همانجا که روی شاخه ای خشکیده شی ائی، خیره کننده  می درخشید...

* * *

 شب بی ماه بود و یک دشت از مینها که زیر نور منور سرخ می درخشیدند.

 در گوشش زمزمه کردند: " کم کمش سه شب طول می کشه تا راه باریکه ای باز کنیم! "

که او فریاد زد: " اون جلو، بچه ها تو حلقه ی محاصره گیر افتادن! "

 

زیر نور منور سبز چشمان تبدار یک ستون می درخشید.

نفر اول... انفجار

نفر دوم... انفجار

نفر سوم؛ دست چپش را گرفت: " تو نه! "

دستش را پس کشید و به آرامی خندید: " بالاخره این راه باید باز بشه! "

 انفجار

 اشک در چشمانش حلقه زد.

 

 

+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |

 مارک تواین در جایی گفته: " ترک کردن کار آسونیه؛ من تا حالا 20 بار این کار رو کردم! "

 

باید ادامه این مطلب رو بخونی.. !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سروش رهگذر |