Bاين داستان بر اساس يك حادثه واقعي نوشته شده و اسامي بكار برده شده در آن، تصادفي انتخاب شده است/
تــقاص
((آقا كاوه... آقا كاوه ببخشيد))
پسرك آني برگشت.كوچه اين وقت روز خلوت بود و در هيچ خانه اي نيز باز نبود.گويي خاك مرده پاشيده بودند...
((آقا كاوه ،اين بالا...منم معصومه،معصومه مظلومي...به جا آورديد؟!))
((... سلام خانوم مظلومي، بله!))
((آقا كاوه ببخشيد تورو خدا، يه مشكلي برام پيش اومده هيچكس خونه نيست.آخه...))
((چي شده؟نكنه دزد اومده؟!))
((نه،نه، دزد نه! راستش موش! يه موش گنده اومده تو خونمون الانم تو زيرزمينه! خيلي ميترسم. هيچكي خونه...))
((خوب...خوب از دست من چه كمكي بر مياد؟!))
((آقا كاوه بي زحمت يه لحظه تشريف بياريد داخل، ببينيد رفته يا هنوز اوونجاست؟!آخه من خيلي از موش ميترسم!))
با اكراه سر جنباند. دخترك جستي زد و كليد آيفون را فشار داد.در قديمي و زنگ خورده صدايي كرد و باز شد.پسري با موهاي بلند، زيرابرو برداشته و با كمي ريش كه در زير چانه ي باريكش خودنمايي ميكرد، با طمأنينه وارد شد....
((خانوم مظلومي اين چراغ زيرزمين از كجا روشن ميشه؟!))
صدايي نامفهوم از بالا اشاره كرد: ((لطفا در و پشت سرتون ببنديد!)) و دوباره همان صدا: ((بفرماييد بالا))
((بالا؟!!))
احساس اضطراب خاصي به سراغش آمد:((عرض كردم اين كليد زيرزمين...))
((آقا كاوه توروخدا عجله كنيد،من دوباره صداش و شنيدم!تو آشپزخونس،رفته سراغ كابينتامون...))
((آشپزخونه؟!)) همان حس بد در دلش ريشه دواند. بالا رفت.
((ببخشيد؟!خانوم مظلومي...))صدايش ضعيف تر شده بود!
((من اينجام! جلو در آشپزخونه...))
پسرك چرخيد.به دنبال صدا، با احتياط وارد آشپزخانه شد.به اطراف نگاه كرد.تلي از ظروف نشسته يك طرف،كابينتهايي نيمه باز به هم ريخته و نامرتب طرف ديگر. بوي مشمئزكننده اي نيز در هوا موج ميزد! آشپزخانه اي كه فقط نامش آشپزخانه بود!خم شد تا زير كابينتها را ديد بزند: ((خانومِه...))
((سلام!))
پسرك جاخورد. برگشت.چند ثانيه اي طول كشيد تا توانست صحنه اي را كه ميديد در ذهن غافلگيرش، تجزيه و تحليل كند!روبرويش در آستانه ي درِآشپزخانه، دختري با قد و قامت نخراشيده با روسري شاليِ كهنه اي كه رنگ پس داده بود و گره اش را به عمد روي سينه هاي درشت و آويخته اش كه زير ژاكت چسبيده بسيار مضحك به نظر ميرسد،بسته ؛دست به كمر با كپلهاي پهن و بزرگ در حاليكه چادرنمازمندرسي بر سر داشت، ايستاده بود.با چهره اي درهم و مضطرب كه مشخص بود بيهوده سعي ميكرد كه با يك خنده اي تصنعي آنرا به چهره اي اثيري مبدل كند. دختري با صورتي سبزه و ورم كرده با نيمچه بزكي، همراه با جوشهاي سرسفيد پراكنده اي كه از دور ذوق آدمي را كور ميكرد ؛ با خنده اي زشت به چهره رنگ پريده پسرك خيره شده بود. پسرك ناليد:
((سس..سلام))
((حالتون چطوره؟!))تبسم خيلي زود بر چهره اش خشكيد و جايش را به بي حالتي دهاني داد كه با ماتيك قرمز ناشيانه رنگ شده بود!
((مرسي))پسرك كه از ديدن خانم مظلومي در چنين حالتي گيج شده بود،به زحمت خودش را كنترل كرد. تازه يادش آمد براي چه به اينجا آمده بود! سريع پرسيد: ((موش...موش كجاست؟!))
((موش...؟ موش!نمي دونم ولي فكر كنم با ديدن شما فرار كرده! نيستش؟!))پسر جوان درست حدس زده بود؛او رو دست خورده بود!
ادامه مطلب






