من گفتم؛يعني خواستم بگم: ((مگه همينكه بخوام...بخواي...بخوايم! كافي نيست؟!يعني كافيه كه بخواي...بخوام! اوونوقت تمام ذرات ريز و درشت جهان دست به دست هم ميدن تا تو (من) برسي...برسيم! اين كافي نيست...تا کی زشت برای زیبا و زیبا برای زشت؟!اگه تو...بخوای))شايد ... من گفتم(گفتم؟): ((مي خوام...مي خوامت!آيا اين يك نياز نيست؟ ساده و بی آلایش... از چه نوع؟ تا چه حد؟! آيا خواستن..آيا خواستن تو...چرا دروغ؟! چرا ريا؟!چرا پشت اين نقاب))گفتم يعني فرياد كشيدم(زمزمه وار!): ((آيا بوسه... بوسيدن تو از نماز شب واجب تر نيست؟!از خدا!!!م...من...من مي خوام...من مي خوامت!!!)) اين كافي نيست. شايد...
من گفتم ؛گفتم: ((آره؟!))... آفتاب شاهد بود!!!
و تو زير نور مهتاب؛ در چشمان خستم نگريستي و آنگاه هاي هاي خنديدي!!! ... وگفتي:((نه!!!)) اين كافيه! (شايد بي شايد)





