تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::
دهاتی:
 

به در که رسید، کیسه سوراخ نانهای له شده از بخار را از روی زمین بلند کرد، در آغوش گرفت و وارد شد. و آنقدر از مواجه نشدن با پسرک همسایه ذوق زده بود که متوجه سنگ ریزه ای نشد که لای در مانده و در را پشت سرش باز نگه داشته بود. و همانطور که زیرلب تلفظ صحیح کلمه " سوسول " را تمرین می کرد، سربه زیر وارد راهرو خانه شد که صدای ناله هایشان را شنید. در جا خشکش زد. کیسه را زمین گذاشت و به طرف پذیرایی دوید. صحنه ای را که می دید، درک نمی کرد. فقط می دانست باید خودش را پنهان کند؛ سریع خودش را پشت دیوار راهرو پرت کرد. نفسش به زحمت در میامد.

با نوک پنچه پا برگشت. کیسه نانها را آرام بلند کرد و به حیاط رفت. به دم در که رسید، پسر همسایه جلو رویش ایستاده بود و می خندید: " امروز فرستادنت نون بخری؟! "

 پیش از اینکه ادامه دهد، در را به رویش بست. اما از پشت در همچنان صدایش میامد: " من که میرم روستا، دامادمون نمیزاره من دست به سیاه و سفید بزنم!... میگه چه دلیلی داره برادر خانوم آدم، دلش زردآلو بخواد و براش نچینی؟!... زردآلو برام می چید این هوا... ! " و می توانست کف دستهای چاق پسر همسایه را تجسم کند که به نهایت باز شده بود. یک آن فکر کرد پسرک همسایه باز گفت " دهاتی "  که در را سریع باز کرد؛ اما او دررفته بود. با تمام قدرت در آهنی را بست؛ صدای ناله ها قطع شد...

پاهایش را محکم به زمین می کوبید و در راهرو چندبار با صدای بلند الکی سرفه کرد. به پذیرایی که رسید، سرش پایین بود. با این وجود می توانست نگاه اخم آلود مرد را که روزنامه ای را سر و ته جلویش گرفته بود، ببیند. زن قرمز شده بود؛ یک قطره آب. نفس نفس می زد: " داداشی، لپت چی شده؟! "

با صدایی که می لرزید، گفت: " بچه سُسولا بهم گفتن دهاتی...! "

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و ششم تیر 1387 و ساعت |
فقط یه بوس کوچولو
 

-          چــی می خوای؟!

-          ه یچی... فقط ...

-          فقط چـی؟

-          فقط یه بوس کوچولو!

-          ایــــــــش، برو گمشو کثافت!

و دخترک سریع پیچید داخل کوچه و پسرک نیز پشت سرش؛ چند قدمی نرفته بودند که دوباره دخترک برگشت:

      -  دِ برو گمشو بچه پررو، اینجا دم خوابگامونه... !

اما پسرک گردن کج کرده و در چشمان دخترک خیره شده بود. دخترک کمی صدایش را بالا برد: میرم حراست خوابگاه رو خبرشون می کنم، بیان پدرتو در بیارنا... !

و همچنان پسرک همانجا کنار تیر چراغ برق ایستاده بود. دخترک تقریبا جیغ کشید: د آخه چی می خوای از جونم؟!

 پسرک آرام زیر لب زمزمه کرد: فقط یه بوس کوچولو...

که ناگهان دخترک به طرف خوابگاه دوید و از در کوچکش وارد شد.

 

 

***

 

ماشین چند قدم مانده به خوابگاه متوقف شد. و مرد جوان سریع پیاده شد و در را برای دخترک باز کرد. دخترک پیاده شد و مرد جوان بالای سرش چتر گرفت و تا در کوچک خوابگاه همراهیش کرد. زیر درگاهی، چتر را بست و سرش را نزدیک آورد. دخترک خندید: اینجا نــه!

اما مرد جوان سریع لبانش را بوسید؛ آنگاه دوباره سوار شد و با همان سرعتی که آمده بود، دنده عقب از کوچه خارج شد. دخترک حین ورود به ساختمان متوجه پیرمرد گدایی شد که زیر باران، جلوی تیر چراغ برق نشسته و دستش را رو به او بالا آورده بود. دخترک نگاهی گذرا به کیف کوچکش انداخت: خوُرده ندارم پدر...!

پیرمرد دستش را بیشتر بالا آورد؛

-          چی می خوای؟!

-          ه یچی... فقط... فقط یه بوس کوچولو!

 

 

 


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در نوزدهم تیر 1387 و ساعت |
صید آمریکایی:
 

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر
...

 

 

 

 

 

 

ریچارد براتیگان؛ نویسنده و شاعر آمریکایی

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در هجدهم تیر 1387 و ساعت |
تیر ک:
...

 

 ناموس

 

گفت: " تفنگ ناموس منه! " و دست کشید روی برآمدگی قنداقش.

اسلحه از سرباز حامله بود!

 

 

 

...

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در یکم تیر 1387 و ساعت |
toDay… birthDay
 

گفت: فراموشی، شوخی دردناکی است!

 

گفتیم: پس یک امسال، فراموشی را فراموش کنیم!

 

اما فراموش نکردیم که...

           

این  موسایِ فراموش کار  را

 

                                    25 ســـــــــــــــــــــــــال است که از آب گرفته اند!

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در سی ام خرداد 1387 و ساعت |
یادداشتی کوتاه برای " شه یار "

 

همقدمان عزیز مستحضر هستند که این برای اولین بار است پستی را به نقد و بررسی یک سریال آنهم از نوع وطنی اختصاص می دهم؛ که به طبع برای نگارش آن دلائل خاص خود را دارم:

 

 

 

 

 

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت |
بدون شرح!
                      

                                           clik


2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در بیستم خرداد 1387 و ساعت |
داستان: جبر نمناک
 شانه به شانه شد و پتو را روی سرش کشید. اما خیلی زود احساس خفگی کرد. پتو را از جلوی دهانش همچون دهانه غاری بالا زد. در تاریکی چشمش به دستگاه پخش کوچکش افتاد؛ از همان دهانه غار دست برد و آن را از روی میز کنار تخت برداشت. با عجله گوشی‌ها را در گوشش گذاشت. اما تا دستگاه روشن شد و ترانه مورد نظرش را پیدا کرد باز هم ناخواسته چیزهای شنید. دندان‌هایش را به هم فشار داد و دکمه کوچک شروع را محکمتر. در زمینه ریز تک‌نوازی سه‌تار ناکوک باز هم می‌شد، صدایشان را شنید. ترانه را کمی جلو برد؛ همان‌جا که صدایی نه چندان زیبا اما دلچسب نعره می زد:  اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی ...

 

ز متن کامل داستان را در « والس » بخوانيد.

 


«ادامه مطلب»
2 نوشته شده توسط سروش رهگذر در یکم خرداد 1387 و ساعت |
تفسيرزندگي، تسخيرقلبها
سروش امامی راد (رهگذر)
متولد خرداد 1363، شهرضا (اصفهان). اصالتا كُرد سنندج. از سال 80 ابتدا با شعر و به تدريج گرايش به داسـتان.
در حال حاضر دانشجوي روان شناسي باليني رودهن (تهران)

ک.پ رودهن:57171-39731
ک.پ کرمانشاه: 45446-67139

***
>> از اینکه کلیه مطالب " رهگذرنامه " را با ذکر منبع و یا لینک مستقیم منتشر
می کنید، متشکرم <<
اصل مطلب
موضوعات
نوشته های پیشین
راه اصلی
راه فرعی
همقدمان
رد پا

آمار
ردپای همقدمان


  • Baznegar

    هزار و یکشب





طراح قالب