آگهی همین بود؛ با همین چند کلمه: «به یک خرگوش سفید برای کار شعبدهبازی با حقوق و مزایای مناسب نیازمندیم.» با چند تا شماره. قبل از گرفتن شمارهها چند باری تا جلوی آینه رفتم و برگشتم. خوب واقعیت این است برای مردی در سن و سال من، نچ، بهتر است لااقل با خودم رک باشم؛ برای من پیرمرد دیگر کار بهتر و آسانتری از این پیدا نمیشود. البته زیاد هم مطمئن نیستم. استثنائات همیشه وجود دارند. اما اطمینان دارم این من نبودم که زنگ زدم. صدایش که به شعبدهبازها شبیه بود. حتی وقتی جدی حرف میزنند، یکجورهایی حدس میزنی حالاست که بزن زیر خنده به ریش همهی آنهایی که با چشمان از حدقه زده بیرون میخواهند مچش را بگیرند. البته صدایش چیزی بود حدفاصل صدای مغرور و فخرفروش جلوی سن مقابل تماشگرانش و صدای خشک و تحکمآمیز پشتصحنه برای دستیارانش. بهش حق میدادم. هنوز نمیدانست که آیا من بدردش میخورم یا نه؟ شاید او هم از روی صدای من فهمیده بود زیادی پیر هستم. اما دلم نمیخواست او دیگر مثل دختربچههای مزاحمی که به هوای یک صدای جذاب مردانه، صدایی گرفته و ماتمزده کنفتشان میکرد، دنبال بهانه باشد برای ادامه مکالمه؛ که مبادا مزاحمت نصفهشبشان مردی را به یاد عمرش که بر باد رفته، بیاندازد. خیلی تند آدرسی داد و من خیلی کند نوشتمش. یعنی بخاطر سپردمش. خودم هم باورم نمیشود که هنوز هم میتوانم روی این حافظه حساب باز کنم!
آدرس دفتر شعبدهباز هم انگار شعبدهبازی بود. از یک طرف شهر باید یکدفعه میرفتی آنسر شهر. یکجاهاییاش را حدس زدم. البته بیشتر جاهایش را مجبور شدم بپرسم. مرد چاقی که کفشهایش را آبدهن زدم و با آستینهایم برق انداختم، یادم داد چگونه از قطار زیرزمینی استفاده کنم. پسرجوانی که برای خندان دوستدخترش در مترو مرتب به من درکونی میزد، در ایستگاهی از قطار بیرونم انداخت که خیلی شبیه همان ایستگاهی بود که سوار شدم. و پلههایی برقی که همیشه مسیر رو به پایینشان سالم بود. دستآخر رانندهای جلوی سایر دوستانش روی اینکه اگر سه بار به من سیلی بزند و اشک توی چشمهایم جمع نشود، شرط بست تا خودش من را تا حوالی خانهی شعبدهباز برساند. گرچه به نظر خودم، روی سیلی آخری من شرط را باختم اما باز هم راننده بزرگواری کرد و آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند، من را پیاده کرد. جایی بود مابین روز و شب. یعنی یک قدم آنطرفتر از «سفر پرخطر» تاریکی بود که دیگر چشم، چشم را نمیدید. کورمال کورمال و پاکشان جلو رفتم تا دستی یکدفعه دستم را گرفت. «شما هم برای استخدام آمدید؟» صدایش شبیه مردانی بود که آنجایشان را روی سنگدان کوبیدهاند. همیشه اینطور مواقع دلم نمیخواست طوری صحبت کنم که طرف فکر کند رقیبش هستم. یعنی با اینکه دروغ گفتم اما باز یکجورهایی به اکراه مرا دنبال خودش میکشید. پایم گرفت به چیزی. گفت: «فکر نمیکنید برای خرگوشی در سن شما این کارها کمی دیر باشد؟» خواستم بگویم من خرگوش نیستم اما یک لحظه به خودم گفتم نکند همهی اینها جز مواد آزمون استخدامی باشد.
یک درفعه درآمدم: «شاید من یک خرگوش پیر باشم اما هنوز هم میتوانم از چندصدمتری بوی هویج را تشخیص دهم.»
- «یک خرگوش بیش از حس بویایی به حس بیناییاش نیازمند است.» صدا تاب برداشت. دقیقا همان صدای پشت خط بود انگار. خواستم تند تند تایید و تمجید کنم که داد زد: «چشمانتان را باز کنید لطفا!»
تازه فهمیدم من پیرمرد خرفت بیشتر طول مسیر را با چشمان بسته آمدهام. روی یک صندلی بزرگ نشسته بود. پاهای لاغر پرمویش را روی هم انداخته بود و داشت با آستین کت سیاهش، کلاهش را گردگیری میکرد. وقتی فهمیدم آنچیزی که لگد کردم، کلاهشان بوده، با همهی وجودم آرزو کردم یکی دکمه » ریموت را بزند و سی ثانیهای همه چیز به عقب برگردد. و البته ناگفته پیداست این آرزویم هم رفت به همان جایی که مابقی آرزوهایم رفتند. شعبدهباز چیزی نه خیلی دور بود با آنچه حدس میزدم و نه خیلی نزدیک. صورت کشیدهای داشت با چشمانی که به زحمت بازشان نگهشان میداشت. جایی خوانده بودم چشمان نیمه باز خیلی بهتر از چشمان کاملا باز میبییند. و قبل از اینکه طول دماغ نوکتیز موازی با چانهاش به چشم بیاید، سبیلهای قیطانی بلندش بود که به او جلوه یک شعبدهباز بزرگ را میداد. دمهای سبیلهایش رو به بالا سیخ ایستاده بودند. از آن شعبدهبازهایی بود که شاید خیلیها آرزو داشته باشند یک گوشه دم و دستگاه طول و درازش را بگیرند. کت بلندش روی شلوارک گل گلیاش برق میزد. بالاخره با عشوهی خاصی که ماردزادی افرادی همچون اوست، گفت: «نکند فکر کردهاید همهی اینها مثل یک داستان آبکیست که همینکه چشمانتان را باز کنید، همهاش یک خواب بیسروته بیشتر نبوده؟!»
کلمات را جوری ادا میکردند که فکر میکردم همان دم که از دهانش بیرون میریزند، تیلهای رنگی میشود و هرکدام گوشهای قل میخوردند. چشمانم که هنوز به روشنایی عادت نکرده بودند، به دنبال تیلهها رفتند به هر زاویه. یکطرف قفس خالی بزرگی بود با کاغذهای رنگی براقی که ازش آویزان شده بود. طرف دیگر حلقهی معلق بزرگی بود که هنوز هم دود سفید آرامی از آن بلند میشد. تقریبا پشت سرم روی یک نرده خانمی بیحرکت نشسته بود. هرکدام از روبانهای بلند لباسش به رنگی بود. گمانم روی لذت دیوانه کنندهی عمل کردن دماغشان پا گذاشته بودند تا به عنوان طوطی شعبدهباز استخدام شوند. به هر حال همیشه همینطور است. فقط موجودات از خودگذشته شانس افتخار دارند. نفسم روی پوست سفید نرمی در سینه حبس شد.
- «شما تا حالا شعبدهبازی دید؟» مطمئنم چند باری کلهام بالا پایین شد. مگر میشد آن شعبدهباز دورهگرد کودکی را فراموش کرد که بر روی نوک شمشیری که به دهان داشت، شمشیر بلند دیگری استوار کرد و چند قدمی گرد جمعیت چرخید. البته بالاخره تعادلش را ازدست داد و شمشیر بالایی از او شعبده باز یک چشم اسطورهای ساخت که تا سالها بعد از مرگش در خوابهای من با شمشیری در چشم باقی ماند.
او پرسید: «پس شما هم دیوانهی شعبدهبازی هستید؟»
بلند شد و چند قدمی آرام به طرفم آمد. دو سر وگرد و نیم از من بلندتر بود. سرش را جلو آورد و از کنار انگار مرا بو میکشید. ترسیدم بوی پیازداغ همه چیز را خراب کند. با انگشتان بلندش موهای پس کلهام را آرام کشید: «شما کاملا طاس شدید..»
بالاخره زبانم چرخید: «ولی موهای پس سرم سفید هستند آقا.»
فقط گفت "اهوم" و شروع کرد دور من چرخیدن. من بدون اینکه تکانی بخورم، متوجه نگاهش بودم. از روی کپل لاغرم به روی شانههای افتادهام و از آنجا روی سینهی چروکیدهام. کمی پایینتر از شکمم نگاهش متوقف شد. پرسید: «شما نر هستید؟»
از طوطی پشت سرم همان احساسی به من دست داد که وقتی سالها پیش پزشک خانمی پای سند طلاق همسر رنجدیدهام را امضا کرد.
با دو انگشتش نرمی گوشم را گرفت و آرام کشید. از روی غریزه روی پنجههای پایم بلند شدم. وقتی گفت: «از گوشهای آویزانتان خوشم میاید» باز هم شرط را باختم انگار. هردو گوشم را گرفت و بیشتر کشید. من بیشتر بلند میشدم. اینقدر کشید که گوش راستم تقی کرد و داغ شد اما هنوز نوک انگشتان پاهایم روی زمین بود. خواستم بگویم اگر محکمتر بکشید حتما بلند میشوم که گوشهایم را رها کرد. رفت و از روی صندلی کلاه معروفش را برداشت و مقابلم روی زمین گذاشت.
پرسید: «فکر میکنید توی کلاه من جا میشوید؟»
فکر از دست دادن این کار هم به قدر کافی دیوانهکننده بود. چند بار گفتم البته شک نکنید. بعد اول پای راستم و بعد پای چپم را داخل کلاه گذاشتم. آرام خم شدم و نشسستم روی پاهایم. تا زانوهای الکی لرزانم داخل کلاه فرو رفتم. خواهش کردم: «آقای شعبده باز، اگر کمی مرحمت کنید و فشارم دهید آنوقت میبینید که کاملا در کلاهتان جا میشوم.»
از بالا او فشار میداد و من بیشتر فرو میرفتم. با خودم گفتم وقتی تا گردن در کلاه جا میشوم حتما بیشتر هم میتوانم فرو بروم. آخرین بار، سر آخرین اخراج کاریام زیر همان تانکر بزرگ سیمان که افقی روی ما افتاد، چنین فشاری را تجربه کرده بودم. اگر سایر کارگران تحمل کردند و حتی با تابوتهایشان از فردا برگشتند سرکار چه دلیلی داشت من احمق سر یک اشتباه ساده مهندس ناظر، طول درمان درخواست کنم. واقعیت این است که اگر بدانند پیری میخواهد بهانهی دررفتن از کار بیابد، اینقدر بهت مرخصی بدون حقوق میدهند تا سرآخر فقط آزمایشگاه علوم یک مدرسه نیمهدولتی حاضر به جذبت باشد. یک کار نیمهوقت با دستمزد پایین: مولاژ اسکلت سرکلاس سیستم استخوانهای بدن ما. نه، من تصمیمم را گرفته بودم. باید در آستر این کلاه به اندازه یک خرگوش سفید کوچک جا میشدم.
از درز کوچکی همهی رویای زندگیام را یکجا میدیدم: چشمان از حدقه بیرون زده و دهان نیمهباز مردم. آنچنان به سیاهی درون کلاه خیره شده بودند که به ستون تاریک لولهی توپ. میدانستم تا ثانیههای دیگر توپ را آنچنان در میکند که همگی از جا کنده میشوند. شعبدهباز کلاهش را دوباره برسرش گذاشت تا چند قدمی به آنطرف سن برود و درون خالی کلاه را به حاضران آنسر سالن نیز نشان بدهد. وقتی کلاه را سرش میگذارد من جایم کمی بدتر میشود. معلق، از سر به پایین آویزان. پاهایم جمع میشوند داخل گودی شکمم و کلهام باد میکند. حس میکنم چند لحظهای بیشتر تا تولدم باقی نمانده که دوباره شعبدهباز کلاهش را از سر برمیدارد و افقی به حاضران، درونش را نشان میدهد. گرد تا گرد سالن میچرخاند و من از این همه استقبال امشب به وجد می آیم و از خوشحالی میخواهم اینقدر گریه کنم که از درون کلاه آبشاری پرفشار بیرون بریزد. احساسی که قبلا تجربهاش را بخاطر ندارم. تجربهی داشتن یک شغل دلخواه. یک کار دوستداشتنی. کاری که وقتی شب به خانه برمیگردی از شدت خستگیاش به خواب شیرین سبکی فرو بروی. از آن خوابهای کوتاه اما کاملا به اندازه.
وقتی کلاه به حالت عمودی برمیگردد میدانم حالا نوبت من است. وقت درخشش من. دستی با انگشتان بلند وارد میشود و ماهرانه چسب محکم آستر کلاه را باز میکند. گوشهای من را میگیرد و آرام بلندم میکند. پاهایم خواب رفتهاند اما با آخرین رمقم به ته کلاه فشار میآورم و زیر نور خیرهکنندهی نورافکنها، من مقابل دیدهگان حیرتزدهی مردم معنای زندگی خود را درمییابم.





