تبليغاتX
:: رهگذرنامه ::





















 

آگهی همین بود؛ با همین چند کلمه: «به یک خرگوش سفید برای کار شعبده­بازی با حقوق و مزایای مناسب نیازمندیم.» با چند تا شماره. قبل از گرفتن شماره­ها چند باری تا جلوی آینه رفتم و برگشتم. خوب واقعیت این است برای مردی در سن و سال من، نچ، بهتر است لااقل با خودم رک باشم؛ برای من پیرمرد دیگر کار بهتر و آسان­تری از این پیدا نمی­شود. البته زیاد هم مطمئن نیستم. استثنائات همیشه وجود دارند. اما اطمینان دارم این من نبودم که زنگ زدم. صدایش که به شعبده­بازها شبیه بود. حتی وقتی جدی حرف می­زنند، یک­جورهایی حدس می­زنی حالاست که بزن زیر خنده به ریش همه­ی آنهایی که با چشمان از حدقه زده بیرون می­خواهند مچش را بگیرند. البته صدایش چیزی بود حدفاصل صدای مغرور و فخرفروش جلوی سن مقابل تماشگرانش و صدای خشک و تحکم­آمیز پشت­صحنه برای دستیارانش. بهش حق می­دادم. هنوز نمی­دانست که آیا من بدردش می­خورم یا نه؟ شاید او هم از روی صدای من فهمیده بود زیادی پیر هستم. اما دلم نمی­خواست او دیگر مثل دختربچه­های مزاحمی که به هوای یک صدای جذاب مردانه، صدایی گرفته و ماتم­زده کنفتشان می­کرد، دنبال بهانه باشد برای ادامه مکالمه؛ که مبادا مزاحمت نصفه­شبشان مردی را به یاد عمرش که بر باد رفته، بیاندازد. خیلی تند آدرسی داد و من خیلی کند نوشتمش. یعنی بخاطر سپردمش. خودم هم باورم نمی­شود که هنوز هم می­توانم روی این حافظه حساب باز کنم!

آدرس دفتر شعبده­باز هم انگار شعبده­بازی بود. از یک طرف شهر باید یکدفعه می­رفتی آنسر شهر. یکجاهایی­اش را حدس زدم. البته بیشتر جاهایش را مجبور شدم بپرسم. مرد چاقی که کفشهایش را آب­دهن زدم و با آستین­هایم برق انداختم، یادم داد چگونه از قطار زیرزمینی استفاده کنم. پسرجوانی که برای خندان دوست­دخترش در مترو مرتب به من درکونی می­زد، در ایستگاهی از قطار بیرونم انداخت که خیلی شبیه همان ایستگاهی بود که سوار شدم. و پله­هایی برقی که همیشه مسیر رو به پایین­شان سالم بود. دست­آخر راننده­ای جلوی سایر دوستانش روی اینکه اگر سه بار به من سیلی بزند و اشک توی چشم­هایم جمع نشود، شرط بست تا خودش من را تا حوالی خانه­ی شعبده­باز برساند. گرچه به نظر خودم، روی سیلی آخری من شرط را باختم اما باز هم راننده بزرگواری کرد و آن­جا که پنچرگیری­ها تمام می­شوند، من را پیاده کرد. جایی بود مابین روز و شب. یعنی یک قدم آنطرف­تر از «سفر پرخطر» تاریکی بود که دیگر چشم، چشم را نمی­دید. کورمال کورمال و پاکشان جلو رفتم تا دستی یکدفعه دستم را گرفت. «شما هم برای استخدام آمدید؟» صدایش شبیه مردانی بود که آنجایشان را روی سنگدان کوبیده­اند. همیشه اینطور مواقع دلم نمی­خواست طوری صحبت کنم که طرف فکر کند رقیبش هستم. یعنی با اینکه دروغ گفتم اما باز یکجورهایی به اکراه مرا دنبال خودش می­کشید. پایم گرفت به چیزی. گفت: «فکر نمی­کنید برای خرگوشی در سن شما این کارها کمی دیر باشد؟» خواستم بگویم من خرگوش نیستم اما یک لحظه به خودم گفتم نکند همه­ی این­ها جز مواد آزمون استخدامی باشد.

یک درفعه درآمدم: «شاید من یک خرگوش پیر باشم اما هنوز هم می­توانم از چندصدمتری بوی هویج را تشخیص دهم.»

- «یک خرگوش بیش از حس بویایی به حس بینایی­اش نیازمند است.» صدا تاب برداشت. دقیقا همان صدای پشت خط بود انگار. خواستم تند تند تایید و تمجید کنم که داد زد: «چشمانتان را باز کنید لطفا!»

تازه فهمیدم من پیرمرد خرفت بیشتر طول مسیر را با چشمان بسته آمده­ام. روی یک صندلی بزرگ نشسته بود. پاهای لاغر پرمویش را روی هم انداخته بود و داشت با آستین کت سیاهش، کلاهش را گردگیری می­کرد. وقتی فهمیدم آنچیزی که لگد کردم، کلاه­شان بوده، با همه­ی وجودم آرزو کردم یکی دکمه » ریموت را بزند و سی ثانیه­ای همه چیز به عقب برگردد. و البته ناگفته پیداست این آرزویم هم رفت به همان جایی که مابقی آرزوهایم رفتند. شعبده­باز چیزی نه خیلی دور بود با آنچه حدس می­زدم و نه خیلی نزدیک. صورت کشیده­ای داشت با چشمانی که به زحمت بازشان نگه­شان می­داشت. جایی خوانده بودم چشمان نیمه باز خیلی بهتر از چشمان کاملا باز می­بییند. و قبل از اینکه طول دماغ نوک­تیز موازی با چانه­اش به چشم بیاید، سبیل­های قیطانی بلندش بود که به او جلوه یک شعبده­باز بزرگ را می­داد. دمهای سبیلهایش رو به بالا سیخ ایستاده بودند. از آن شعبده­بازهایی بود که شاید خیلی­ها آرزو داشته باشند یک گوشه دم و دستگاه طول و درازش را بگیرند. کت بلندش روی شلوارک گل گلی­اش برق می­زد. بالاخره با عشوه­ی خاصی که ماردزادی افرادی همچون اوست، گفت: «نکند فکر کرده­اید همه­ی این­ها مثل یک داستان آبکی­ست که همینکه چشمانتان را باز کنید، همه­اش یک خواب بی­سروته بیشتر نبوده؟!»

کلمات را جوری ادا می­کردند که فکر می­کردم همان دم که از دهانش بیرون می­ریزند، تیله­ای رنگی می­شود و هرکدام گوشه­ای قل می­خوردند. چشمانم که هنوز به روشنایی عادت نکرده بودند، به دنبال تیله­ها رفتند به هر زاویه. یک­طرف قفس خالی بزرگی بود با کاغذهای رنگی براقی که ازش آویزان شده بود. طرف دیگر حلقه­ی معلق بزرگی بود که هنوز هم دود سفید آرامی از آن بلند می­شد. تقریبا پشت سرم روی یک نرده خانمی بی­حرکت نشسته بود. هرکدام از روبان­های بلند لباسش به رنگی بود. گمانم روی لذت دیوانه کننده­ی عمل کردن دماغشان پا گذاشته بودند تا به عنوان طوطی شعبده­باز استخدام شوند. به هر حال همیشه همینطور است. فقط موجودات از خودگذشته شانس افتخار دارند. نفسم روی پوست سفید نرمی در سینه حبس شد.

-  «شما تا حالا شعبده­بازی دید؟» مطمئنم چند باری کله­ام بالا پایین شد. مگر می­شد آن شعبده­باز دوره­گرد کودکی را فراموش کرد که بر روی نوک شمشیری که به دهان داشت، شمشیر بلند دیگری استوار کرد و چند قدمی گرد جمعیت چرخید. البته بالاخره تعادلش را ازدست داد و شمشیر بالایی از او شعبده باز یک چشم اسطوره­ای ساخت که تا سالها بعد از مرگش در خوابهای من با شمشیری در چشم باقی ماند.

او پرسید: «پس شما هم دیوانه­ی شعبده­بازی هستید؟»

بلند شد و چند قدمی آرام به طرفم آمد. دو سر وگرد و نیم از من بلندتر بود. سرش را جلو آورد و از کنار انگار مرا بو می­کشید. ترسیدم بوی پیازداغ همه چیز را خراب کند. با انگشتان بلندش موهای پس کله­ام را آرام کشید: «شما کاملا طاس شدید..»

بالاخره زبانم چرخید: «ولی موهای پس سرم سفید هستند آقا.»

فقط گفت "اهوم" و شروع کرد دور من چرخیدن. من بدون اینکه تکانی بخورم، متوجه نگاهش بودم. از روی کپل لاغرم به روی شانه­های افتاده­ام و از آنجا روی سینه­­ی چروکیده­ام. کمی پایین­تر از شکمم نگاهش متوقف شد. پرسید: «شما نر هستید؟»

از طوطی پشت سرم همان احساسی به من دست داد که وقتی سال­ها پیش پزشک خانمی پای سند طلاق همسر رنج­دیده­ام را امضا کرد.

با دو انگشتش نرمی گوشم را گرفت و آرام کشید. از روی غریزه روی پنجه­های پایم بلند شدم. وقتی گفت: «از گوشهای آویزانتان خوشم میاید» باز هم شرط را باختم انگار. هردو گوشم را گرفت و بیشتر کشید. من بیشتر بلند می­شدم. اینقدر کشید که گوش راستم تقی کرد و داغ شد اما هنوز نوک انگشتان پاهایم روی زمین بود. خواستم بگویم اگر محکمتر بکشید حتما بلند می­شوم که گوشهایم را رها کرد. رفت و از روی صندلی کلاه معروفش را برداشت و مقابلم روی زمین گذاشت.

پرسید: «فکر می­کنید توی کلاه من جا می­شوید؟»

فکر از دست دادن این کار هم به قدر کافی دیوانه­کننده بود. چند بار گفتم البته شک نکنید. بعد اول پای راستم و بعد پای چپم را داخل کلاه گذاشتم. آرام خم شدم و نشسستم روی پاهایم. تا زانوهای الکی لرزانم داخل کلاه فرو رفتم. خواهش کردم: «آقای شعبده باز، اگر کمی مرحمت کنید و فشارم دهید آنوقت می­بینید که کاملا در کلاهتان جا می­شوم.»

از بالا او فشار می­داد و من بیشتر فرو می­رفتم. با خودم گفتم وقتی تا گردن در کلاه جا می­شوم حتما بیشتر هم می­توانم فرو بروم. آخرین بار، سر آخرین اخراج کاری­ام زیر همان تانکر بزرگ سیمان که افقی روی ما افتاد، چنین فشاری را تجربه کرده بودم. اگر سایر کارگران تحمل کردند و حتی با تابوت­هایشان از فردا برگشتند سرکار چه دلیلی داشت من احمق سر یک اشتباه ساده مهندس ناظر، طول درمان درخواست کنم. واقعیت این است که اگر بدانند پیری می­خواهد بهانه­ی دررفتن از کار بیابد، اینقدر بهت مرخصی بدون حقوق می­دهند تا سرآخر فقط آزمایشگاه علوم یک مدرسه نیمه­دولتی حاضر به جذبت باشد. یک کار نیمه­وقت با دستمزد پایین: مولاژ اسکلت سرکلاس سیستم استخوان­های بدن ما. نه، من تصمیمم را گرفته بودم. باید در آستر این کلاه به اندازه یک خرگوش سفید کوچک جا می­شدم.

 

از درز کوچکی همه­ی رویای زندگی­ام را یکجا می­دیدم: چشمان از حدقه بیرون زده و دهان نیمه­­باز مردم. آنچنان به سیاهی درون کلاه خیره شده بودند که به ستون تاریک لوله­ی توپ. می­دانستم تا ثانیه­های دیگر توپ را آنچنان در می­کند که همگی از جا کنده می­شوند. شعبده­باز کلاهش را دوباره برسرش گذاشت تا چند قدمی به آنطرف سن برود و درون خالی کلاه را به حاضران آنسر سالن نیز نشان بدهد. وقتی کلاه را سرش می­گذارد من جایم کمی بدتر می­شود. معلق، از سر به پایین آویزان. پاهایم جمع می­شوند داخل گودی شکمم و کله­ام باد می­کند. حس می­کنم چند لحظه­ای بیشتر تا تولدم باقی نمانده که دوباره شعبده­باز کلاهش را از سر برمی­دارد و افقی به حاضران، درونش را نشان می­دهد. گرد تا گرد سالن می­چرخاند و من از این همه استقبال امشب به وجد می آیم و از خوشحالی می­خواهم اینقدر گریه کنم که از درون کلاه آبشاری پرفشار بیرون بریزد. احساسی که قبلا تجربه­اش را بخاطر ندارم. تجربه­ی داشتن یک شغل دلخواه. یک کار دوست­داشتنی. کاری که وقتی شب به خانه برمی­گردی از شدت خستگی­اش به خواب شیرین سبکی فرو بروی. از آن خوابهای کوتاه اما کاملا به اندازه.

وقتی کلاه به حالت عمودی برمیگردد می­دانم حالا نوبت من است. وقت درخشش من. دستی با انگشتان بلند وارد می­شود و ماهرانه چسب محکم آستر کلاه را باز می­کند. گوش­های من را می­گیرد و آرام بلندم می­کند. پاهایم خواب رفته­اند اما با آخرین رمقم به ته کلاه فشار می­­آورم و زیر نور خیره­کننده­ی نورافکن­ها، من مقابل دیده­گان حیرت­زده­ی مردم معنای زندگی خود را درمی­یابم.

 

 

 

+ سروش رهگذر |