به در که رسید، کیسه سوراخ نانهای له شده از بخار را از روی زمین بلند کرد، در آغوش گرفت و وارد شد. و آنقدر از مواجه نشدن با پسرک همسایه ذوق زده بود که متوجه سنگ ریزه ای نشد که لای در مانده و در را پشت سرش باز نگه داشته بود. و همانطور که زیرلب تلفظ صحیح کلمه " سوسول " را تمرین می کرد، سربه زیر وارد راهرو خانه شد که صدای ناله هایشان را شنید. در جا خشکش زد. کیسه را زمین گذاشت و به طرف پذیرایی دوید. صحنه ای را که می دید، درک نمی کرد. فقط می دانست باید خودش را پنهان کند؛ سریع خودش را پشت دیوار راهرو پرت کرد. نفسش به زحمت در میامد.
با نوک پنچه پا برگشت. کیسه نانها را آرام بلند کرد و به حیاط رفت. به دم در که رسید، پسر همسایه جلو رویش ایستاده بود و می خندید: " امروز فرستادنت نون بخری؟! "
پیش از اینکه ادامه دهد، در را به رویش بست. اما از پشت در همچنان صدایش میامد: " من که میرم روستا، دامادمون نمیزاره من دست به سیاه و سفید بزنم!... میگه چه دلیلی داره برادر خانوم آدم، دلش زردآلو بخواد و براش نچینی؟!... زردآلو برام می چید این هوا... ! " و می توانست کف دستهای چاق پسر همسایه را تجسم کند که به نهایت باز شده بود. یک آن فکر کرد پسرک همسایه باز گفت " دهاتی " که در را سریع باز کرد؛ اما او دررفته بود. با تمام قدرت در آهنی را بست؛ صدای ناله ها قطع شد...
پاهایش را محکم به زمین می کوبید و در راهرو چندبار با صدای بلند الکی سرفه کرد. به پذیرایی که رسید، سرش پایین بود. با این وجود می توانست نگاه اخم آلود مرد را که روزنامه ای را سر و ته جلویش گرفته بود، ببیند. زن قرمز شده بود؛ یک قطره آب. نفس نفس می زد: " داداشی، لپت چی شده؟! "
با صدایی که می لرزید، گفت: " بچه سُسولا بهم گفتن دهاتی...! "
- چــی می خوای؟!
- ه یچی... فقط ...
- فقط چـی؟
- فقط یه بوس کوچولو!
- ایــــــــش، برو گمشو کثافت!
و دخترک سریع پیچید داخل کوچه و پسرک نیز پشت سرش؛ چند قدمی نرفته بودند که دوباره دخترک برگشت:
- دِ برو گمشو بچه پررو، اینجا دم خوابگامونه... !
اما پسرک گردن کج کرده و در چشمان دخترک خیره شده بود. دخترک کمی صدایش را بالا برد: میرم حراست خوابگاه رو خبرشون می کنم، بیان پدرتو در بیارنا... !
و همچنان پسرک همانجا کنار تیر چراغ برق ایستاده بود. دخترک تقریبا جیغ کشید: د آخه چی می خوای از جونم؟!
پسرک آرام زیر لب زمزمه کرد: فقط یه بوس کوچولو...
که ناگهان دخترک به طرف خوابگاه دوید و از در کوچکش وارد شد.
***
ماشین چند قدم مانده به خوابگاه متوقف شد. و مرد جوان سریع پیاده شد و در را برای دخترک باز کرد. دخترک پیاده شد و مرد جوان بالای سرش چتر گرفت و تا در کوچک خوابگاه همراهیش کرد. زیر درگاهی، چتر را بست و سرش را نزدیک آورد. دخترک خندید: اینجا نــه!
اما مرد جوان سریع لبانش را بوسید؛ آنگاه دوباره سوار شد و با همان سرعتی که آمده بود، دنده عقب از کوچه خارج شد. دخترک حین ورود به ساختمان متوجه پیرمرد گدایی شد که زیر باران، جلوی تیر چراغ برق نشسته و دستش را رو به او بالا آورده بود. دخترک نگاهی گذرا به کیف کوچکش انداخت: خوُرده ندارم پدر...!
پیرمرد دستش را بیشتر بالا آورد؛
- چی می خوای؟!
- ه یچی... فقط... فقط یه بوس کوچولو!
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر
...
ریچارد براتیگان؛ نویسنده و شاعر آمریکایی
گفت: " تفنگ ناموس منه! " و دست کشید روی برآمدگی قنداقش.
اسلحه از سرباز حامله بود!
...
گفت: فراموشی، شوخی دردناکی است!
گفتیم: پس یک امسال، فراموشی را فراموش کنیم!
اما فراموش نکردیم که...
این موسایِ فراموش کار را
25 ســـــــــــــــــــــــــال است که از آب گرفته اند!
همقدمان عزیز مستحضر هستند که این برای اولین بار است پستی را به نقد و بررسی یک سریال آنهم از نوع وطنی اختصاص می دهم؛ که به طبع برای نگارش آن دلائل خاص خود را دارم:
ز متن کامل داستان را در « والس » بخوانيد.

